۱۴۰۴.۱۰.۱۳

فصل پنجم «روایت حبیب» در آخرین مقصد خود به شهر کرمان رسید و نشان سرباز آن به خانواده شهید محمد حسین یوسف الهی یار دیرین حاج قاسم سلیمانی رسید.؛ شهیدی که سردار دلها در وصیت‌نامه‌اش خواسته بود در کنار وی به خاک سپرده شود.

به گزارش روابط عمومی حوزه هنری انقلاب اسلامی، آخرین مقصد کاروان سرباز فصل پنجم روایت حبیب دیار کریمان شهر کرمان بود. آیین اختتامیه این کاروان با حضور جمعیت زیادی از عاشقان حاج قاسم از ساعت ۱۸ روز ۱۳ دی ماه در تالار فرهنگ و هنر کرمان و آغاز شد.‌

در آخرین لحظات این برنامه نوبت به اهدای نشان سرباز رسید؛ نشانی که در استان‌های دیگر نیز اهدا شده بود،ذ حالا در کرما به خانواده شهید محمد حسین یوسف الهی رسید.

شهید محمدحسین یوسف الهی یار دیرین شهید سپهبد قاسم سلیمانی که در وصیتش آمده است که در کنار وی دفن شود، متولد سال ۱۳۴۰ در شهر کرمان بود. وی در خانواده‌ای فرهنگی بزرگ شد و همه فرزندان از همان کودکی با حضور در مساجد و جلسات مذهبی با اسلام و قران آشنا می‌شدند.

علاقه زیاد و ارتباط عمیق شهید محمدحسین یوسف الهی با نهج‌البلاغه نیز ریشه در همین دوران داشته است.  شهید محمدحسین یوسف الهی در زمان جنگ ایران و عراق در لشکر ۴۱ ثارالله و در واحد اطلاعات و عملیات مشغول به فعالیت بود و بعدها نیز به عنوان جانشین فرمانده این واحد انتخاب شد. 

این شهید بزرگوار در طول جنگ تحمیلی، پنج مرتبه به شدت مجروح شد و در نهایت در عملیات والفجر هشت در بیست و هفتم بهمن ماه سال ۱۳۶۴ به دلیل مصدومیت حاصل از بمب‌های شیمیایی در بیمارستان لبافی نژاد شهر تهران به شهادت رسید.

خاطرات سردار سلیمانی درباره شهید محمدحسین یوسف الهی

سردار شهید حاج قاسم سلیمانی درباره نحوه شهادت شهید محمدحسین یوسف الهی اینچنین گفته است که هنگامی که آن‌ها در اتاق عملیات بودند دشمن در عملیات والفجر ۸ دست به حمله شیمیایی می‌زند، او یاران خود را از سنگر خارج کرد و خود به شهادت رسید.

او در ادامه و در توصیف این شهید گفت که دوست دارم تا مرا در پس از مرگ در کنار او به خاک بسپارید.

سردار شهید سپهبد سلیمانی در خاطراتش با این شهید بزرگوار می‌گوید: یک روز با حسین به سمت آبادان می‌رفتیم. عملیات بزرگی در پیش داشتیم. چند کار از کارهای قبلی با موفقیت لازم انجام نشده بود و از طرفی آخرین عملیاتمان هم لغو شده بود.

من خیلی ناراحت بودم. به حسین گفتم: چندتا عملیات انجام دادیم، اما هیچ کدام آنطور که باید موفقیت‌آمیز نبود. این یکی هم مثل بقیه نتیجه نمی‌دهد. گفت: برای چی؟ گفتم: چون این عملیات خیلی سخته و بعید می‌دونم موفق بشیم. او گفت: اتفاقا ما در این کار موفق و پیروز هستیم. گفتم: حسین دیوانه شدی. در عملیات‌هایی که به آن آسانی بود و هیچ مشکلی نداشتیم نتوانستیم کاری از پیش ببریم آنوقت در این یکی که کلا وضع فرق می‌کنه و از همه سخت‌تر است. موفق می‌شویم! شهیدحسین خنده‌ای کرد و با همان تکه‌کلام همیشگی‌اش گفت: حسین پسر غلامحسین به تو می‌گوید که ما در این عملیات پیروزیم.

می‌دانستم که او بی‌حساب حرفی را نمی‌زند. حتما از طریقی چیزی که می‌گوید ایمان و اطمینان دارد. گفتم: یعنی چه از کجا می‌گویی؟ گفت: بالاخره خبر دارم. گفتم: خب از کجا خبر داری؟ گفت: به ما گفتند که ما پیروزیم. پرسیدم: کی به تو گفت؟ جواب داد: حضرت زینب (س). دوباره سوال کردم در خواب گفت یا در بیداری؟ با خنده جواب داد: تو چه‌کار داری. فقط بدان بی‌بی به من گفت که شما در این عملیات پیروز خواهید شد و من به همین دلیل می‌گویم که قطعا موفق می‌شویم. هر چه از او خواستم بیشتر توضیح بدهد. چیزی نگفت و به همین چند جمله اکتفا کرد. نیاز هم نبود توضیح بیشتری بدهد. اطمینان او برایم کافی بود. همان طور که گفتم همیشه به حرفی که می‌زد. ایمان داشتم. وقتی که عملیات با موفقیت تمام به انجام رسید. یاد حرف آن روز حسین افتادم و به ایمان و قاطعیتی که در کلامش بود؛ و هرگز از این اطمینان به او پشیمان نشدم.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha